محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
41
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
آمود - بر وزن نابود يعنى برآميخت و برآراست و ساخت و كرد . آمودن - بر وزن آسودن به معنى آراستن و آراسته شدن و آميختن و آميخته شدن و ساختن و ساخته گردانيدن و پر كردن و مملو ساختن باشد . آموده - بر وزن آسوده لعل و مرواريد و امثال آن را گويند كه در رشته كشيده شده باشد و به معنى پر كرده و مملو ساخته هم هست و آراسته و پيراسته را نيز گويند و ترجمه لفظى است كه در عربى « مندرج خوانند » . آموزگار - با كاف فارسى آموزنده و آموزاننده را گويند كه معلم و استاد باشد . آموسنى - به سكون سين بىنقطه و كسر نون و تحتانى ساكن دو زن يا بيشتر كه يك شوهر داشته باشند هر يك مرد ديگر را « آموسنى باشد » . آمولن - به فتح لام و سكون نون به يونانى نشاسته را گويند كه از آن پالوده و آهار پزند . آمون - بر وزن هامون رودى است كه بر كنار خوارزم گذرد و ميان تركستان و خراسان واقع است و به معنى پر و مملو و لبالب و لبريز هم هست . آموى - به سكون ياى حطى نام شهريست بر كنار جيحون منسوب به آن شهر است و به معنى پر كردن و مملو ساختن و امر به اين معنى و فاعل هم آمده است . آمويه - به فتح تحتانى به معنى آمون است و آن رودخانهاى باشد مشهور . آمه - بر وزن نامه به معنى دوات نويسندگى باشد و توده و پشته هيزم را نيز گفتهاند . آميز - بر وزن كاريز به معنى آميزش و مباشرت و جماع باشد و آميختن دو چيز يا زياده به هم را نيز گويند . آميژ - با زاى فارسى بر وزن و معنى آميز است كه آميختن دو چيز يا زياده به هم باشد . آميزه - بر وزن پاكيزه به معنى آميخته است و مباشرت و جماع را نيز گويند و به معنى مزاج و طبيعت هم آمده است و به معنى مردم پير و كهل و ريش دومويه نيز هست . آميژه - با زاى فارسى بر وزن آويزه مردم ريش دومويه و پير و كهل باشد و به معنى آميخته هم هست و مردم شاعر و موزون را نيز گويند . آميزه مو - با ميم بر وزن پاكيزهرو مردم ريشجو گندم و دومويه را گويند و به عربى كهل خوانند . آميغ - به سكون غين نقطهدار به معنى حقيقت بود كه در مقابل مجاز است و آميختن و آميزش دو چيز باشد باهم و مباشرت و مجامعت را نيز گويند . آميغه - به فتح غين نقطهدار به معنى آميخته و آميزش و مجامعت و مباشرت باشد . آميغى - به كسر غين نقطهدار و سكون تحتانى به معنى حقيقى باشد كه در مقابل مجازيست . آن - بر وزن جان به معنى وقت و هنگام و اشاره به چيزى دور باشد از غير ذو القول همچو اين كه اشاره به چيزى نزديك است و نمك و چاشنى و حالتى و كيفيتى را نيز گويند كه در حسن مىباشد و به تقرير در نمىآيد و آن را جز به ذوق نتوان يافت و به معنى عقل و به معنى شراب هم به نظر آمده است . آنت - به سكون نون و تاى قرشت به معنى آنت به فتح نون باشد يعنى تو را آن هم چنان كه گويند آنت بس است يعنى تو را آن بس است و به معنى زهى و خهخه كه كلمهء تحسين است هم گفتهاند . آنج - به فتح ثالث و سكون جيم نام داروئى است كه آن را به عربى « زعرور » گويند . آندون - به معنى آنجا و آنچنان و آنگاه و آن زمان باشد همچو ايدون كه به معنى اينجا و اينچنين و اين زمان است . آنسته - به فتح ثالث بر وزن وابسته بيخ گياهى است خوشبوى و آن را به عربى سعد گويند و به كسر نون هم همين معنى را دارد . آنك - به فتح ثالث و سكون كاف تصغير آن است كه اشاره به بعيد و چيزى دور باشد همچو اينك كه اشاره به قريب و چيزى نزديك است و به معنى آبله كه بر اندام برمىآيد هم گفتهاند و به سكون ثالث و كاف مخفف آنگه است و به ضم ثالث در عربى سرب را گويند . آنگندن - به سكون ثالث به معنى آگندن است كه پر ساختن و انباشتن باشد . آنيسه - به كسر ثالث و سكون تحتانى و فتح سين